برچسب:
نویسنده: النا محبی
نگرانی مثل خوره افتاده به جونم. تا صبح همش خواب دیدم با مامان و سمی سه تایی مسافرتیم. تمام طول خواب نگرانش بودم و میخواستم خوشحال باشه و بخنده. نمیتونم تظاهر کنم خوبم وقتی میدونم اون ناراحته. نمیتونم قوی باشم؛ اصلا من خواهر ضعیف و سستیم :( ولی فقط همین ازم برمیاد. که بشینم پا به پاش گریه کنم.
نمیدونم بعد بچه چی میشه؟ اون بچه بیچارهی بیگناه چی میشه؟
برچسب:
نویسنده: النا محبی
برچسب:
نویسنده: النا محبی
برچسب:
نویسنده: النا محبی
برچسب:
نویسنده: النا محبی